تبليغاتX
فراتر از بودن







فراتر از بودن

برای آن که بماند یاد ما...برای آن که جاودانی شود کلام ما

تو برگريز اشكات، چشامو خبر كن...

دلم خیـلی پریـشونه، تو انگاری نمی دونی

تموم حرف من اینه که از چشمام نمی خونی

دوراهی پیـش پاهامه، نمی بینی چه آشوبم

صبوری می کنم بازم، فقط میگم که من خوبم

فقط یه دل برام مونده، اونم سرشاره از رویات

دعای من همش ایـنه: نباشه غم تـوی دنیات

نبینه اون دل خسته ات یه لحظه اشک و اندوه ُ

نـه...نبیـنم سختی دنیا یه وقتی بشکنه کوهُ

برای بودنـت بازم یه شمع تـازه میـذارم

تا وقتی که نفس داره منم بیـدار بیـدارم

دلم خیـلی پریـشونه تو انـگاری نمی دونی

از این حرفام، می دونم تو حرفی رو نمی خونی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:34 توسط پریا |

پاییز، بهاری است که عاشق شده است...

شب از راه عبور آمد.

از آن شب های پر نور و خيال انگيز

و بايد كرد از خواب و خموشی، دوری و پرهيز

ماهتاب روشن آسمان باز پنهان است.

ولی اميد، كه چشم سياه تيرگی ها بار ديگر كور

و شب از آسمان قلبتان تا بی نهايت دور

كه مهتاب پاييزی، همان معشوقه افسانه روزهای پيشين بهاری، اینک هم نواست با باران..

و می پاشد بر تن سرد زمين و آسمان، قطره های نور...

و دل هاتان خوش وخرم، پر از شادی، شعف، سرشار از شور و سرور

چون من، اين دلبسته لحظه های رنگی پاييز

چون من، اين از اميد و آروزها قلب من لبريز

اين من، اين عاشق تر از باران...

تو در باران به ياد بسپار اين من.

و خوبی را، و هستی را...

تو در باران كمی خوب تر، مهربان تر باش.

چون همين مهتاب پاييزی، همين معشوقه ی افسانه ی روزهای پیشین بهاری..
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:20 توسط پریا |

لبخند بزن تازه کنی بغض بنان را...

چقد خوبه که می خندی، دلم خوش میشه بازم

که می مونی و من پیش نگاهت قصر می سازم

تو که چیزی نمی دونی از این احساس هر روزم

منم تـو برزخی درگیـر، پر از درد و پر از سـوزم

پر از تردیـد و دل ضربـه، پر از احساس دلتنگی

دلم پیش توئه اما، تو گاهی سخت و از سنگی

نمی بینی شب و روزم همش پر میشه از عطرت

نمی دونی که با اسمم میشه کامل بشه سطرت

بذار باور کنم هستی، بذار روشن بشه شب هام

بـذار با بودنـت بازم، جدا شن از من این تـب هام

چقد خوبه که می خندی، دلم خوش میشه بازم

که می مونی و من پیش نگاهت قصر می سازم!

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:35 توسط پریا |

من و تو هر دو درگير يه حسيم...

یکی دلـش گرفته و تـنها نشسته نا امید

ثانیه هاش تیره شده، حتی توی روز سپید

دلش هوایی شده باز، همش تو فکر آسمون

بازم تو فکـر پـر زدن، دقیـقه های مهربون

...حالا کنـار پنجره داره ستـاره می چینه

رو پرده سیـاه شب نور امیدُُ می بینه

میگن که آب روشنیه، بارون میاد توی چشاش

آینه میشه نگاهش و جون می گیره ثانیه هاش

....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 22:25 توسط پریا |

حال من دست خودم نیست...

وقتی عنوان تمام خبرها از عطر نام تو خالی است، ديگر چه سود كه دفتر به دفتر و ورق به ورق را پر كنم از نوشته هایم؟!

چه فايده كه رها كنم پر و بال صدای خود را در هوايی كه از هوای تو دور است؟!

گوشه و كنار لحظه های بی تو را می جويم تا شايد وقتی، بر حسب اتفاق، میان خواب و بيداری الهام كرده باشی دلم را از سامان دوباره ی روزها..

از نگاه ملتمس من می چكد آواز باران و دلتنگی های گاه به گاهی كه گره خورده به رشته نور باريكی از اميد بودن تو، اما...

حكايت من حكايت همين اما و آيا و اين نقطه های بی پايان است كه سخن از تو كه به ميان می آيد، تا دلت بخواهد حرف دارند برای گفتن!

تو را به من كه نه...!

به سادگی و صداقت اين دل بی قرار بی درمان...

به عطر همين ياس ها كه می پيچد ميان تماشای شب گاه مهتاب و رقص نور و ترانه...

تو را به اين شمعدانی ها كه رنج بی آبی را دوست تر می دارند از باران بی تو

(آخر باران پاييز، بدون تو كه لطفی ندارد آشنای لحظه ها !)

تو را به هر چه عزيز است برای دل صادقت، ردپايی روشن بنشان روی اين پلک های خيس.

نامهربانی هم حدی دارد مهربان من!

اصلا تقصير تو که نيست! اما نيستی كه ببينی عجب روزگاری دارد اين دل ناسازگار با دنيا !

راستش را بخواهی تقصير از اين دل است كه اين روزها بسيار هوايش بارانی است...
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 13:18 توسط پریا |

مرا عهدی است با جانان...

به عهد خود شبی نام تو را فرياد خواهم كرد

چه مشتاق و چه سرخوش، قدم های روان من

                                                  به سوی نقطه ای روشن...

گريزان می شود پايم

                            از اين ويرانه دنيا

                                                از اين پس كوچه ها، بيراهه رفتن ها

دلم بيزار و چركين است از ماندن

و می بينی تو روزی من تمام اين جهان آباد خواهم كرد...

... كوله باری از مهر، توشه ای از آرزو

و يک دل كه چه ساكت، چه صبور می رود بگشايد از آبشار نور دری..

اميده ام زنده است، آری !

كه تا روح و نفس جاريست در جانم، به عهد پاک و ديرينم تو را دلشاد خواهم كرد.

+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:40 توسط پریا |

و خدایی که در این نزدیکی است...

سوگند به شب، سوگند به مهربانی تو

سوگند به خودت كه يكتايی، عزيز من...

مقابل تو می نشينم و يكی يكی وعده هايی را می شمارم كه وفا نكردم.

عهدهايی را كه شكستم. ثانيه های با تو بودنی را كه از كف دادم.

روزهايی را كه تو را از ياد بردم.

می دانم در بی معرفتی كم نگذاشتم!  همه و همه را بگذار به حساب عشق و اميد..

ببخش بر من آن ثانيه ای را كه دلم در آينه چشمان تو پيدا شود.

منتظرم برای آمدن لحظه ای كه صيقلی كنی سنگ وجود مرا و نقشی تازه پيدا شود از من.

بگذار اين بار از نو بنويسم برای خودم و خودت:   "سلام..."

پ.ن: "و خدایی که در این نزدیکی است..." دانلود کنید!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:59 توسط پریا |

گرفته تر از تموم شب های بارون زده...

عجيب روزگاری است اين دنيا! حيرت آورتر از آن كه ما عجيب آدميان همين روزگار تا جايی كه نفس برايمان باقی است تاب می آوريم بالا و پايين زمانه را.

با خطی نامرئی به دورمان كه انديشه نه چندان خيرخواه ما (زيرا اگر خيرخواه بود كه پا فراتر مي گذاشت لااقل!) كشيده و محدود می شویم به خود و رويدادهای همين نزديكی ها.

بين خودمان بماند ولی گاهی كه همين انديشه ی كوته اين كوچک ترين چند قدمی از اين من، دورتر می شود و دوباره برمی گردد، برای همين من، دنيا دنيا شرمساری به ارمغان می آورد!

و سرم را پر می كند از صداهايي كه: "بس است اين همه شعار گفتن!"

"مشكلات همچون كاه را كوه می كنی ولی چه بسيارند صبور مردمانی كه عجين است روزگارشان با سختی ها."  و "...."،  بگذریم!

همچون پدری که باید غبطه خورد به حرف هایش وقتی تاريخ زنده می شود مقابل نگاهش و او دلواپس اسماعيل، چه صبور گفتگو می كند با خدای الرحمن.

مولا می گويند مدد به غير تو ننگ است. دست ها رو به توست و دل ها به سوی راه تو...

پ.ن: داستانک آخر را بخوانید و دعا کنید آقای کوچک را.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 21:31 توسط پریا |

بیا که من از تو خسته ترم...

نيازی به گفتن نيست

اما بگذار برايت بگويم اين متن نوشتن هايم بهانه ای است برای قرار بی قراری های يک دل.

نيازی به گفتن نيست

ولی هرگاه سر وقت قلم می روم تا واژه ای به يادگار روی سپيدی كاغذ بنشانم جلوی چشمانم رژه می روی و باز پر می كنی تمام نوشته هايم را !

به تازگی ذهنم دو نيمه شده با حرف های متفاوت كه راستش را بخواهی به هر دو هم حق می دهم!

از تو چه پنهان اين روزها با خودم عهد بسته ام كه روی خودم را كم كنم!

كه هر چه دودلی هايم بيشتر شد، هر چه دوراهی های بيشتری پيش پايم سبز شد و هر چه جنگ و جدال دو نيمه ی ذهنم بيشتر شد،‌ من هم بی تفاوت تر شوم و اصلا به روی خودم نياورم!

باشد كه اين ترديدها ترک گويند وجودم را...

اما چه می شود مرا وقتی كه اين راه ها هم درمان قطعی نيست؟!

اصلا بی خيال! اين جور وقت ها هر چه پيش آيد خوش آيد!

نيازی به گفتن نيست

گفتنی ها و نگفتنی ها را اين بار خودت از چشم هايم بخوان!
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:50 توسط پریا |

ستاره های کلامت را بر من ببار...

سنتورم كوک نيست برای نواختـن و دلم برای سرودن...

قطعه ی "از تو گفتن" را نيز نياموخته ام هنوز ... نـت هايش سنگيـن است!

تو را تاب آن هست كه ميان اين همه سكوت ترانه ای بخوانی شرح حال من؟!

در حيرتم از نگاه تو كه خود را هنوز ميان سطرهای سپيد من نمی يابی!

چشم های آسمانی تو را غبار عادت گرفته،

يا واژه های حک شده بر دل مرا باران شسته؟!

عينكی می زنم اين روزها از ترديدهايم،‌ خاكستری رنگ!

كه راه را دو راهی می كند و روزگار را معمايی بس پيچيده..

و من پاسخی جز تو پيدا نمی كنم وقتی مساله غيرقابل حل مي شود.

پ.ن: ماهی پری را بخوانید به قلم عرفان نظرآهاری، این جا !

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:45 توسط پریا |