فراتر از بودن
هر جا که سر زدم همه در مرز بودن است. کو مرز تازه ای که فراتر ز بودن است؟!
برای درک چشمانت چقدر از خودم عبور کرده باشم، خوب است؟! به لمس لبخندت چقدر دل باخته باشم، برای آهنگ صدات چقدر دلم ریخته باشد، چقدر قلبم از جا در آمده باشد، چقدر از نفس افتاده باشم، آخ! برای خواستت چقدر مرده باشم، خوب است؟! با درک قلم روی صبوری کاغذ، واژه میکشم. چقدر از رازهایم برایت گفته باشم و تو ندیده باشی خوب است؟! گردباد آمده! گردبادی از حوالی سرزمین های خستگی، بی حسی و روزمرگی شاید... میرود. به یک لبخند، به اندکی همت ، به یک اشاره حتی. اما اگر جای پای خودت و هرچه ساخته ای را روی زمین محکم نکنی ویران می کند! ویران می کند و دوباره باید بسازی. دوباره ... گرما دارد از سلول هام پر میکشد! سردم میشود، زیاد. میلرزم، زیادتر. حسش شبیه همان دخترک کبریت فروش... چنگ میزنم به کبرت های باقی! محکم میشوم، سفت می کنم جای پایم را روی سرزمین دل و دنیات. ویران شدن ورای تحمل دست های سرد کوچکم در این روزهای زمستانی است! باید کمی بنشینیم، نگاه کنیم ستاره باران چشم را. گرما بپاشیم روی نبض زندگی. ترانه ای بریزیم توی جام لحظه و بنوشیم. بنوشیم به سلامتی عشقی که هواست، نفس است! حرف آخر: برای قد کشیدن در هوایت دلم مثل صنوبرها صبور است... دل نوشت: میمیرم. هزار بار و شاید بیشتر. و هر بار به یاد تو زنده میشوم! تا دوباره شاید سهمی باشد از زیستن برایم. مردن شاید سرمای سکوت و درد باشد. شاید خستگی یک نفر از خودش، شاید سرزنش های گاه و بیگاه. شاید تلاش های بی ثمر، شاید آشفتگی یک دل، شاید ... با هر کدام میشود هزار بار مرد و میشود دوباره زنده شد وقتی دلباخته ای! زنده ام... حرف آخر: برای من به جز قلبت تو دنیا مگه جایی برای زندگی هست؟! چون حالا که دیگر دخترک نیستم می دانم خوب بودن زیاد همان قدر از آدم ها دورت می کند که بد بودن زیاد. اما هنوز هم خیال می کنم آن قدرها هم که می گویند خوب نیستم! حرف آخر: دلم گرفته ای دوست... برای خودم خدای غروری شدم تو پیدا شدی و بتم رو شکستی دلم پیش پاهای تو هزار تیکه شد ترحم نکردی ، به من دل نبستی تو اون لحظه ای که همه آرزوم میشدی به من پشت کردی تا ازم رد بشی نموندی شاید بهم اینو ثابت کنی که میتونی گاهی تو هم بد بشی! من این جا دارم خوبیاتو ورق میزنم تو رو واژه به واژه من از برم! تو هرچی به من بد کنی آخرش فقط خوبیاتو میام می برم حرف آخر: فواره وار، سر به هوایی و سر به زیر چون تلخی شراب دل آزار و دلپذیر... حرف آخر: من که بریده از منم، در به در رسیدنم، به تو چرا نمی رسم؟! و حالاا که دست هات را مرهم نمی کنی ، به وقت رستاخیز تنم، به زرد و نارنجی های از شاخه افتاده سیاه می پوشانم که درد می دانند. فرسنگ فرسنگ دارم نشانی قلبت را گم می کنم. دارم میان ازدحام تنهایی خوف آور بی تو بودن جان می دهم! عزیزترین! من دچار ابهام بی واژگی نگاه توام! من از درد ندانستن های بی وقفه به این جا رسیده ام. به جایی که غربتش بی لبخند بی دریغت گره دردها را کورتر می کند. من از عجز گفتن های پی در پی به این جا رسیده ام. و تو گوش ندادن های پی در پی. ما از قدر ندانستن های دیروز به این جا رسیده ایم. بیا به یاد آوریم دیروزهایی را که به سادگی ها، لبخندها، بودن ها و باورهایمان عاشق بودیم. باید امیدی باشد. باید دوباره صفری باشد برای آغاز. باید صفری باشد اما بعد از تو... که وقتی تو نباشی می خواهم دنیا نباشد و صفری و ثانیه های زجرآوری برای نفس کشیدن های بیهوده! باید خودم را پیدا کنم در دلت. نامم را روی لب هایت. وجودم را در باورت... عزیزترین! اشتیاق نگاهت را "می خواهم" برای فرداها. حرف آخر: برای من به جز قلبت تو دنیا مگه جایی برای زندگی هست؟! بعدا نوشت: ناراحتی هامو نمیبینی اشکای رو گونه ام حقیقت بود گفتم که تو تسکین من هستی این قسمتی از واقعیت بود باور نداری که منم گاهی مغلوب سرماهای بد میشم وقتی دلم یخ میزنه با شوق از پیش چشمای تو رد میشم گیج و گم و بی حوصله میشم پیش دلت هی بغض میشمارم لب هاتو از هم باز کن می خوام بازم بگی: "من دوستت دارم..." حرف آخر: حال و هوای برگریزون چشمامو پاییزم نمیدونه... - خیالپردازی را دوست دارم اما روی زمین. قلبم در آسمان فشرده می شود. چون به پروازهای درازی که تو تنها هستی فکر می کنم. اگر یک روز سخت آسیب ببینی و من نتوانم به کمکت بیایم، دیوانه میشوم! - همیشه کسانی را که دوست داری می توانی نجات بدهی، فقط با دوست داشتن شدید آن ها، با تمام وجودت. ۲. - دختر خوبی نیستی، کوچولو! - شاید تو هم بهتر از من نباشی! - این طور فکر می کنی؟ - وقتی تو خوب هستی من هرگز بیمار نیستم. - (با اندوه) شاید. * *قسمت هایی از کتاب "خاطرات گل سرخ" حرف آخر: تو باشی حال من خوبه... یا خودت و تلاش هایت را اصلاح کن یا این که تلاش نکن و مثل همیشه فقط "خوب" باش. حرف آخر: ببخش، با تو نبودم، به خویشتن بودم... حالا خیلی وقت است که پاییز یک فصل سه ماهه ی معمولی مثل دیگری ها که بی هوا ردشان می کنم و انگار نه انگار که بوده اند، نیست! یک نوستالژی است و اتفاقات مهم زندگی ام را، هر چند کم در خود جا داده. با تمام احساسات خوب و بدشان... می دانم که می دانی چقدر این روزها و شب ها و غروب هایش، بغض توی گلویم می چپاند و تنهاترم می کند وقتی نیستی . و هی قورت میدهم و هی گلویم ورم می کند و هی می رسد به چشم و هی گوله گوله ... دوستش دارم اما. غروب را می گویم. به قول شازده، آدم دلش که بگیرد تماشای غروب را دوست دارد و من این روزها زیاد، دل، گیرم! لرزه ای روی لب ها، رعد و برقی در چشم... زودتر از پاییز به استقبال باران می روم! غروب ها را گاه و بیگاه تار میبینم! نفس ندارم! این یک هشتم را از یک هشتم اولی بیقرارترم. حالم؟! خراب... حرف آخر: همیشه کم میارمت، همیشه کم میارمت، نمیشه که نبارمت...
آرام بـــــــــــاش
حوصله کن ....
آب هــــــــــای زود گذر , هیچ فصلــــــــــی را نخواهند دید
از ریگ های ته جویبـــــــــار شنیده ام .
مهم نیست که مرا از ملاقات مـــــــــاه و گفتگوی بـــــــــاران باز داشته اند .
من بـــــــــــرای رسیدن به آرامش
تنهـــــــــــا به تکرار اسم تو بسنده خواهم کرد .
حالا آرام بـــــــــاش ...
همه چیز درست خواهــــــــــد شد ...


