تبليغاتX
فراتر از بودن

فراتر از بودن

هر جا که سر زدم همه در مرز بودن است. کو مرز تازه ای که فراتر ز بودن است؟!

کم با شمام. کم از شما می نویسم و کم با شما می گویم.

آزارت می دهم با بی حوصلگی ها، خستگی ها، نبودن ها و گاهی غر غر کردن ها از دنیاهای متفاوت و عقاید مختلف!

و چه وسعتی دارد دلت که میبخشی ام همیشه.

بی معرفتم مادرم.

نگاهت به یادم می آورد دیروز رنج هایت را از درد کشیدن هام.

نگرانی هایت از خوب نبودن هام.

اشک هایت از شکستن هام.

و دعاهایت که بدرقه راهم بوده و هست هنوز هم...

نماز خواندن هات که دست به بالا میکنی و می دانم داری ما سه هنوز کودک بازیگوشت را دعا میکنی!

و آن روز، بعد از آمدنت از پیش مادربزرگ، آن پیامک ساده ات: "امروز ندیدمت، دلم برایت تنگ شده...".

نمی دانی چه حالی شدم. نمی دانی آن همه بغض یکباره را چطور قورت دادم!

آخ! مادرم چقدر نگاهت حرف دارد. چقدر دل می لرزاند. چقدر دلتنگت بودم و نفهمیدم.

چقدر بودنت نعمت بزرگی است. خدا را سپاس.

حرف آخر:

مامان روزت مبارک.

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:6 توسط پریا| |

امشبم مثل همیشه هست

                                     آره!

                                          باز هم سر میزند تنهایی

                                                                          آره!

از دوباره می آید دلتنگی..

                              با ندیدنش چه میکنی؟!

...

حرف آخر:

به گریه میرسم ولی سکوت، به گریه هم امان نمیدهد...

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 23:37 توسط پریا|

دلم می خواهد آن قدر بیدار بنشینم که برای غم هام یک دریا اشک بریزم! تا شاید نحسی این روزهای از سیزده گذشته، شسته شوند! ولی نمی شود. اتفاقی که می افتد این است که مثل حالا فقط خودم در سیل اشک غرق می شوم و تپش بی وقفه قلبی که نمی شکند و هنوز به قوت قبل نفس می کشد و نفس از جان میگیرد! این است داستان بغضی که ...

»»» کمی زنانه تر بخوانید!

حرف آخر:

دردا که چه شب ها...

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 23:47 توسط پریا|

من عادتم شده هرم نگاهت و تصویر ماهت و ... خوابم نمیبره

این سرنوشتمه، تنهایی شب و یک دل پر از تب و ... بغض یه پنجره

...


کامل شود، شاید.


حرف آخر:

حضورم غریبِ، غرورم بی پناهه...


بعدا نوشت:

"غرورم را زخمی کنی، عشقم را سر می برم!" »» از مختارنامه

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 23:45 توسط پریا| |

برای درک چشمانت چقدر از خودم عبور کرده باشم، خوب است؟!

به لمس لبخندت چقدر دل باخته باشم،

برای آهنگ صدات چقدر دلم ریخته باشد، 

چقدر قلبم از جا در آمده باشد، چقدر از نفس افتاده باشم،

آخ! برای خواستت چقدر مرده باشم، خوب است؟!

با درک قلم روی صبوری کاغذ، واژه میکشم. چقدر از رازهایم برایت گفته باشم و تو ندیده باشی خوب است؟!

گردباد آمده! گردبادی از حوالی سرزمین های خستگی، بی حسی و روزمرگی شاید...

میرود. به یک لبخند، به اندکی همت ، به یک اشاره حتی. اما اگر جای پای خودت و هرچه ساخته ای را روی زمین محکم نکنی ویران می کند!

ویران می کند و دوباره باید بسازی. دوباره ...

گرما دارد از سلول هام پر میکشد! سردم میشود، زیاد. میلرزم، زیادتر.

حسش شبیه همان دخترک کبریت فروش... چنگ میزنم به کبرت های باقی!

محکم میشوم، سفت می کنم جای پایم را روی سرزمین دل و دنیات.

ویران شدن ورای تحمل دست های سرد کوچکم در این روزهای زمستانی است!

باید کمی بنشینیم، نگاه کنیم ستاره باران چشم را. گرما بپاشیم روی نبض زندگی. ترانه ای بریزیم توی جام لحظه و بنوشیم. بنوشیم به سلامتی عشقی که هواست، نفس است!

حرف آخر:

برای قد کشیدن در هوایت

دلم مثل صنوبرها صبور است...

دل نوشت:

من واژه‌های ولگردِ بی‌خیالِ خودم را می‌خواهم...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 11:35 توسط پریا| |

میمیرم. واژه به واژه. حرف به حرف. که روی لبهات تبر می شوند و فرود می آیند روی قلب.

میمیرم. هزار بار و شاید بیشتر. و هر بار به یاد تو زنده میشوم! تا دوباره شاید سهمی باشد از زیستن برایم.

مردن شاید سرمای سکوت و درد باشد. شاید خستگی یک نفر از خودش، شاید سرزنش های گاه و بیگاه. شاید تلاش های بی ثمر، شاید آشفتگی یک دل، شاید ...

با هر کدام میشود هزار بار مرد و میشود دوباره زنده شد وقتی دلباخته ای!

زنده ام...

حرف آخر:

برای من به جز قلبت تو دنیا مگه جایی برای زندگی هست؟!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 12:0 توسط پریا| |

دوستی داشتم و دارم که زیاد به آدم ها نمی گوید که درباره شان چه فکر می کند. چند سال پیش که اتفاقی صحبت شد، رک و راست بهم گفت: "تو از آن طرف بوم افتاده ای! زیادی خوبی!" دخترک بیچاره خودش هم خنده اش گرفت! از این خنده هایی که شرم دارند که چرا انقدر صریح حرفی را زده اند. اما خب احساس و فکر واقعی اش بود. دخترک آن قدر ها هم بهم نزدیک نبودها. اینکه می گویم دخترک چون واقعا آن زمان ها فقط چند دخترک بی خیال آزاد و رها بودیم و بس! آن وقت ها حرفش را خوب هضم نکرده بودم اما حالا وقتی یک نفر خیلی خیلی عزیز و نزدیک همین حرف را می گوید دلم یک طوری آشوب می شود!

چون حالا که دیگر دخترک نیستم می دانم خوب بودن زیاد همان قدر از آدم ها دورت می کند که بد بودن زیاد. اما هنوز هم خیال می کنم آن قدرها هم که می گویند خوب نیستم!

حرف آخر:

دلم گرفته ای دوست...

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 23:27 توسط پریا|

برای خودم خدای غروری شدم

تو پیدا شدی و بتم رو شکستی

دلم پیش پاهای تو هزار تیکه شد

ترحم نکردی ، به من دل نبستی

تو اون لحظه ای که همه آرزوم میشدی

به من پشت کردی تا  ازم رد بشی

نموندی شاید بهم اینو ثابت کنی

که میتونی گاهی تو هم بد بشی!

من این جا دارم خوبیاتو ورق میزنم

تو رو واژه به واژه من از برم!

تو هرچی به من بد کنی آخرش  

فقط خوبیاتو میام می برم

حرف آخر:

فواره وار، سر به هوایی و سر به زیر

چون تلخی شراب دل آزار و دلپذیر...

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 21:17 توسط پریا| |

زنده ام، قلبم اما سر جایش نیست. هیچ وقت نبوده. هیچ وقتِ دیروزهای گاها از دست رفته نه. هیچ وقتِ حالاهای پست و بلند! خیلی اول ها نگهش داشتم نرود. بیقرارتر شد، سرکش شد. رها کردم به حال خودش. حالا قدم قدم بیشتر می رود و هی زخم می خورد و هی می رود و هی میگیرد و هی می رود و هی خسته می شود و میرود و هی نگاهم آشفته بیقراری اش می شود. کاش این همه می رود برسد حداقل. برسد آرام بگیرد طفلک! یک قدم مانده ها. نمی دانم چرا اینقدر طولانی می شود گاهی این قیامت فاصله! گاهی نیم قدم پیش میرود و گاهی دو سه قدم رانده میشود! حالش را هیچ دکتری نمی فهمد. بفهمند که دلشان کبابش می شود! همیشه می خواهد، همیشه ساکت است، همیشه صبور است،  همیشه هم به گناه خودم باید بسوزد! اما از من جداست کلا. می فهمی؟!

حرف آخر:

من که بریده از منم، در به در رسیدنم، به تو چرا نمی رسم؟!

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 22:24 توسط پریا| |

باید باور کنم در باتلاق دردهایی که قلبم را کشید و درید، غرق شده ام.

و حالاا که دست هات را مرهم نمی کنی ، به وقت رستاخیز تنم، به زرد و نارنجی های از شاخه افتاده سیاه می پوشانم که درد می دانند.

فرسنگ فرسنگ دارم نشانی قلبت را گم می کنم. دارم میان ازدحام تنهایی خوف آور بی تو بودن جان می دهم!

عزیزترین! من دچار ابهام بی واژگی نگاه توام!

من از درد ندانستن های بی وقفه به این جا رسیده ام. به جایی که غربتش بی لبخند بی دریغت گره دردها را کورتر می کند.

من از عجز گفتن های پی در پی به این جا رسیده ام. و تو گوش ندادن های پی در پی.

ما از قدر ندانستن های دیروز به این جا رسیده ایم.

بیا به یاد آوریم دیروزهایی را که به سادگی ها، لبخندها، بودن ها و باورهایمان عاشق بودیم.

باید امیدی باشد. باید دوباره صفری باشد برای آغاز. باید صفری باشد اما بعد از تو...

که وقتی تو نباشی می خواهم دنیا نباشد و صفری و ثانیه های زجرآوری برای نفس کشیدن های بیهوده!

باید خودم را پیدا کنم در دلت. نامم را روی لب هایت. وجودم را در باورت...

عزیزترین! اشتیاق نگاهت را "می خواهم" برای فرداها.

حرف آخر:

برای من به جز قلبت تو دنیا مگه جایی برای زندگی هست؟!

بعدا نوشت:

آرام بـــــــــــاش
حوصله کن ....
آب هــــــــــای زود گذر , هیچ فصلــــــــــی را نخواهند دید
از ریگ های ته جویبـــــــــار شنیده ام .
مهم نیست که مرا از ملاقات مـــــــــاه و گفتگوی بـــــــــاران باز داشته اند .
من بـــــــــــرای رسیدن به آرامش
تنهـــــــــــا به تکرار اسم تو بسنده خواهم کرد .
حالا آرام بـــــــــاش ...
همه چیز درست خواهــــــــــد شد ...

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 11:42 توسط پریا| |